ابتکاری هولناک برای تجربه ترس؛ بعد از سفر شدن این ترن هوایی، خواهید مرد


ابتکاری هولناک برای تجربه ترس؛ بعد از سفر شدن این ترن هوایی، خواهید مرد!!+ عکس

یك مهندس لیتوانیایی در طرحی عجیب، هولناك و مورد انتقاد، ترن هوایی مرگباری طراحی كرده كه  در آن مسافران، پس از آنچه كه وی «تجربه لذت و ترس»! خوانده، كشته می شوند.

بر اساس طرح ارائه شده برای ترن هوایی هراسناك اوتانازی با نام «Madcap»، جان یك انسان پس از سفر با این ترن، با رضایت او گرفته می شود!

«تریولیوناس اوربوناس» از رویال كالج هنر لندن، این مفهوم را برای ارائه یك مجموعه تجربیات از شادی تا هیجان و ترس و در نهایت بیهوشی مسافران طراحی كرده است.

ابتکاری هولناک برای تجربه ترس؛ بعد از سفر شدن این ترن هوایی، خواهید مرد!!+ عکس

شبیه سازی چهره های مسافران از هوشیاری تا خواب آلودگی و سرانجام مرگ درپی كمبود اكسیژن در مغز طی سواری در ترن

ابتکاری هولناک برای تجربه ترس؛ بعد از سفر شدن این ترن هوایی، خواهید مرد!!+ عکس

مسافر در زمان حركت در سرعت 100 متر در ثانیه در اثر فقدان اكسیژن در مغز خواهد مرد.

اوربوناس از زمان كودكی در حوزه پاركهای شهربازی شركت داشته و خود را معمار و مهندسی كه كارش هنری و فلسفی است، می داند.

وی این سفر مرگبار را حاصل پیوند تحقیقات پیشرفته میان رشته ای در پزشكی فضایی، مهندسی مكانیك، فناوری های مواد و گرانش، خوانده است.

ابتکاری هولناک برای تجربه ترس؛ بعد از سفر شدن این ترن هوایی، خواهید مرد!!+ عکس

طراحی اوربوناس از سخنان جان آلن، رئیس سابق شركت ترن سازی Toboggan فیلادلفیا الهام گرفته كه یكبار گفته بود: ترن هوایی غایی، زمانی ساخته شده كه 24 مسافر را سوار كرده و در بازگشت همه مرده باشند!

این مفهوم سورئالیستی با انتقاد یك سازمان مبارزه با اوتانازی روبه رو شده كه این مفهوم را برخوردار از كاربری هایی برای سوء استفاده خطاب كرده است.

ابتکاری هولناک برای تجربه ترس؛ بعد از سفر شدن این ترن هوایی، خواهید مرد!!+ عکس

این سازمان تاكید كرده كه نمی توان زندگی یك انسان را به بهانه خوشی از او گرفت و با این شیوه، آخر احساسات مسافر احتمالا سرگیجه و وحشت طاقت فرسا خواهد بود.

نیمکت عشق

اگر تو روی نیمکتی این سوی دنیا
تنها نشسته ای و همه ی آنچه نداری کسی ست...

آن سوی دنیا روی نیمکتی دیگر
کسی نشسته است که همه ی آنچه ندارد
تویی

نیمکت های دنیا را بد چیده اند ...



Click here to enlarge

چشم های تو

 

جنس چشمان تو از شعر و غزل               

رنگ زیبای نگاه تو عسل

هر که بد خواه تو باشد کور باد

چشم بد از چشمهایت دور باد

چشمهایت واقعیت یا خیال

خیره در چشمان تو چشم غزال

در نگاه من سوال بی جواب

یک نگاه و این همه رنج و عذاب

زیر باران چشم هایت دیدنیست

چون تقدس چشم تو بوسیدنی ست

چشمهایت تا غزل آموختند

جمعی از شعر نگاهت سوختند

چشمهایت عشق را عاشق نمود

عشق قبل از چشمهای تو نبود

کوچه و باران و آواز و نگاه

خاطرات و بعد هم یک سینه آه

چشمهایت خاطرات عاشقی ست

هیچ چشمی مثل چشمان تو نیست

بوی باران/ رنگ چشمت /بغض آه

-التماس من برای یک نگاه

مولوی چشم تو را گم کرده بود

شمس را تو جیه مردم کرده بود

در نگاه چشم من تصویر توست

شعرهای زخمیم تفسیر توست

حل شدم در چشمهایت با نگاه

چشم های تو رفیق نیمه راه

چشمهایت عاقبت دل را شکست

بوسه امواج ساحل را شکست

با تو هستم گوش کن ای آشنا

بیوفایی بی وفایی بی وفا

چشم شاعر پرورت یادم نرفت

آن نگاه آخرت یادم نرفت

باز چشمان تو خوابم کرده است

باز چشمانت خرابم کرده است

تا نفس دارم صدایت میکنم

با نفس هایم رهایت میکنم

زیر باران مانده ام در انتظار

تا بباری بر تنم مثل بهار

چین پیشانی من تقصیر توست

ذهن مغشوشم فقط در گیر توست

من بدون چشمهایت مرده ام

گول چشمان قشنگی خورده ام

چشمهایت تا قیامت با من است

تا قیامت آتشم در خرمن است

لا به لای شعر هایم گم شدی

رفتی اما قسمت مردم شدی

تو کیستی ؟؟؟

تو کیستی ، که من اینگونه ، بی تو بی تابم ؟

شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم .

 


تو چیستی ، که من از موج هر تبسم تو

بسان قایق ، سرگشته ، روی گردابم !

 

تو در کدام سحر ، بر کدام اسب سپید ؟

تو را کدام خدا ؟

تو از کدام جهان ؟

تو در کدام کرانه ، تو از کدام صدف ؟

تو در کدام چمن ، همره کدام نسیم ؟

تو از کدام سبو ؟

 

من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه !

چه کرد با دل من آن نگاه شیرین ، آه !

مدام پیش نگاهی ، مدام پیش نگاه !

 

کدام نشأه دویده است از تو در تن من ؟

که ذره های وجودم تو را که می بینند ،

به رقص می آیند ،

سرود می خوانند !

 

چه آرزوی محالی است زیستن با تو

مرا همین بگذارند یک سخن با تو :

به من بگو که برو در دهان شیر بمیر !

بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف !

ستاره ها را از آسمان بیار به زیر ؟

 

ترا به هرچه تو گویی ، به دوستی سوگند

هر آنچه خواهی از من بخواه ، صبر مخواه .

 

که صبر ، راه درازی به مرگ پیوسته ست !

تو آرزوی بلندی و ، دست من کوتاه

تو دوردست امیدی و پای من خسته ست .

همه وجود تو مهر است و جان من محروم

چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است .

 

به دور می رفتم
به جستجوی راز جهان
که دودکش خانه ات را دیدم
نزدیک که شدم
دریافتم
آنچه به دنبالش بودم تویی
زنی در سرزمینی برفی
با گیسوانی بافته و
آوازهایی که
خواب خرسها را پر از کندوهای عسل می کرد
اینجا فرود آمدم
و برای بخاری ات هیزم جمع کردم

جملاتی با عشق

اگر نمی توانم همیشه مال تو باشم
اجازه بده گاهی ، زمانی از آن تو باشم
واگر نمی توانم گاهی ، زمانی از آن تو باشم
بگذار هر وقت که تو می گویی ، کنار تو باشم
اگر نمی توانم عشق راستین تو باشم
بگذار باعث سرگرمی تو باشم
اگر نمی توانم دوست خوب و پاک تو باشم
اجازه بده دوست پست و کثیف تو باشم
اما مرا اینطوری ترک نکن
بگذار دست کم چیزی باشم